عشق چنین احساسی به شما می دهد...
نمی توانید سکوت کنید و نمی دانید چه بگویید... .
عشق حرکت به سوی بی نیاز شدن است
تا آنجا که اگر از آن در گذری ،
به زندگی هم محتاج نخواهی بود...
پس آگاه باش و به نیستی چنان درآی
که گویی تو را هیچ رغبتی به هستی نیست...
عشق،مفهومی از نیاز و جهان در معاشقه با فهم خویشتن است ...
بر هر که بنگری او را به قدر دانش خویش ،به عشق ورزیدن مشتاق خواهی یافت
تفاوت تنها در اندازه ی فهم ماست !
عشق مسئله ی ساده ایست که یک مجهول بیشتر ندارد...
دلیل این همه پیچیدگی که می بینی تعدد در معلوم های ماست.
اگر تو را تاب آن نباشد که دیگری را بیازاری
هوش باش که دیگر تو را نیازی به جست و جوی عشق نیست...
این تویی که باید جست و جو شوی!
در مقام محبت ،همواره،انتظار به جبران آنچه می کنیم در اندیشه ء ماست...!
اما در مفهوم عشق کسی به این داد و ستد نمی اندیشد...
آنان که از این طایفه اند بی حساب می بخشند...!
عشق ،کارساز نخواهد شد اگر عقل را خرابکار کرده ایم ...
تیر های آرزو هرگز کارگر نمی شوند اگر کمان همت را از جنس خوب نساخته ایم...!
عشق همان تیغی ست که مدام آن را بر رگ اندیشه می زنیم و عقل مدام از خود می پرسد چرا؟
با عشق بیامیز و با عقل بساز زیرا آفریدن هنریست که بی و جود این دو میسر نمی شود.
فقیر کسیست که قلبی برای آرزو کردن ندارد.
هر بار که شما قلبی را می شکنید،
آرزویی در آن می مییرد.
پرسیدم که هستم؟
برای جواب آرزو هایم رااز من گرفتند،دیگر چیزی باقی نمانده بود که بگوید :من!
ما آنقدر خود را حقیقی پنداشته ایم که گمان می کنیم آرزو هایمان خیالی بیش نیستند...و این در حالیست که آرزو های ما دور تر از ما به ما می خندند.
خشم تنها برازنده ی خداست...زیرا تنها در مقام اوست که مفهوم مهر و غضب یکی می شود.آگاه باش تو حتی مجاز به نفرین شیطان نیستی مگر زمانی که بگویی نفرین خداوند بر او...
شرم از این همه برد و باخت کن که قمار عشق را تکرار شایسته نیست...
یا خود را بباز...
یا یکی راببر.
اگر عشق ورزیدن نمی دانید...دلربایی نکنید.کسی که حرمت مهمان نمی داند مهمانی نمی دهد.
دست ها به این دلیل سمبل دعا هستند که ما به دست خدا ،روی دست های دعا دست به دست می شویم ...!
خداوندا!برد و باخت بهانه ای بیش نیست...
هدف از این قمار ،با تو بودن است !
چه تو بر ما به منت قدم رنجه کنی،چه ما را به زنجیر نزد تو ببرند!
مردان پاک نه هرگز به ستم می ستانند، نه هیچگاه بی دلیل می بخشند...
برای آن که در محور عشق گام می نهند؛نه آغاز به خاطر است ،نه مبدئی به قیاس ، و نه انجامی به چشم...آنچه می داند این است که باید رفت... !
در دلی که طاقت تپیدن ندارد ، عشق،پایکوبی نمی کند!
آن که برای عشق ورزیدن بزرگ نشده برای دل کندن ،کوچک است.
عاشق در نظر عاقل بزرگترین عیب را دارد...زیرا معتقد است که زشت،زشت نیست!
تصمیم بر آن بود که عاشقان را دل فزون کنند تا هر چه بیشتر فدا کنند عزیز تر شوند...
اما عشق مخالفت کرد...
گفت یک دل بدهید تا هر ناکسی ادعای عاشقی نکند...!
قلب عاشق،بازار آشفته ای است که هر کسی می تواند با خیالی آسوده از آن محبت بدزدد.
در عشق دو همسفر دارید:یکی اشک که جلوتر می رود و دیگری آه که به دنبال می آید.
ریاضی عشق می گوید دلی که بخشپذیر نیست ،عشق پذیر نیست.
آن که عشق می ورزد آیینه ای پیش رو دارد!اما خود پرست کسیست که خود را در آن می بیند.
آن که به چرا توبیخ می کند عشق را بهانه کرده...
برای عشق ورزیدن دلیل نخواهید.
عشق تولید انبوه محبت است...بی آنکه از بهایش بکاهد...
محبت را تعمیم دهید ، عشق ،در بینهایت اثبات می شود.
goftam: to shirine mani.........gofty: to farhadi magar?..........goftam: kharabat mishavam..........gofti: to abadi magar?...........goftam:nadadi del be man..........gofty: to jan dadi magar?............goftam: ze kuyat miravam......gofty: to azadi magar?.........goftam: faramusham makon.........gofti: to dar yadi magar?..
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی؟تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی...غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟از روز های دیر بی فردا چه می آید ؟از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟ وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟ از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی؟تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟از من اگر کوهم اگر خورشید،اگر دریا...بی تو میان باغ پیر آمن چه می ماند؟بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را...غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد؟از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند؟؟؟؟
عشقو کدوم غریبه یهو به جونت انداخت؟چی شد که خیلی ساده عشقمو بردی از یاد؟قلبمو بی تفاوت له کردی زیره پاهاش گول نگاشو خوردی یا که فریب حرفاش؟آهای خبر نداری دلم داره می میره...همدم بی کسی هات تو بی کسی اسیره .بهش بگید هنوزم جاش خالیه تو خونه م.بگید هنوز داد می زنم...برگرد دردت به جونم ...برگرد دردت به جونم...رفتم ز یادت اما بدون نرفتی از یاد...غریبه وقتی رفتی واست کی دست تکون داد؟هر کی رسیده از راه بهم می گم دیوونم ،آخه ورد زبونمه برگرد دردت به جونم...برگرد دردت به جونم...دلت چه جوری اومد؟بگذری خیلی ساده...تنهاش گذاشتی اما حالا دل به کسی نداده...هیچ از خودت می پرسی؟عاقبتم چی می شه؟نه مرده ام نه زنده...زنده به گور همیشه...زنده به گور همیشه... .
از عذابه رفتنه تو...می سوزم تو اوج غربت...واسه ی بودنه با تو...ندارم یه لحظه فرصت...این جا اشکه تو چشامو،به کسی نشون ندادم...اگه بشکنه غرورم...خم به ابروم نمیارم...وقتی نیستی هر چی غصست تو صدامه...وقتی نیستی،هر چی اشکه تو چشامه...از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم...کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم...حالا عکست...تنها یادگاره از تو...خاطراتت تنها باقی مونده از تو...وقتی نیستی یاده تو هر نفس آتیش می زنه به این وجودم...کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم...
شهرپربود ازهراس واضطراب شب نمی آمد به چشم خلق خواب صحبت از یک قاتل مرموز بود قتل مرموز خبرهرروز بود کس نمی دانست اورا نام چیست قصه این غول خون آشام چیست عاقبت یک شب از بامی افتاد عاقبت قاتل در دامی افتاد آنکه خواب از چشم مردم می ربود پیرمردی بود نامش عشق بود
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.........................................سلام سلام،حال شما؟احوال شما؟آره خب امروز شنگولم کلی...(آدم خبرای خوب خوب بشنوه شاد می شه خب)
دعا کنید چیزی که شنیدم بشه...اگه بشه من یه یه ماهی نمیام اینجا ولی بعدش که بیام توپه توپم... .بعدش که اومدم قول می دم یه چیزایی براتون بذارم که جبران دعا کردنتون بشه(هر چند شما بی معرفتا دعا نمی کنید.)آخ آخ دیرم شد دیگه...باید برم.آخه الان ساعت ۱۰ صبحه.من از ۱ ساعت دیگه تا ساعت ۷ شب یه بند کلاس دارم.اونم چی!زیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.(نیست من خیلی بلدم)برم که الان میاد درس می پرسه بلد نباشم تا ۳ ساعت باید سر پا وایستم سر کلاس.دعا یادتون نره ها...بای بای.
دوباره دلم من گرفته...این روزا همش سرم تو درس و کتابه که آدم موفقی بشم که دیگه طعم تلخ شکست رو نچشم...شکست هر چی...حتی دلم.آخه می دونی؟هر چی بشکنه درست میشه ولی دل که بشکنه آخره آخرش می شه چینی بند انداخته می شه همیشه وقتی بهش نگاه میکنی می تونی بفهمی چقدر غم داره...می تونی بفمهمی خودش شکسته ولی بغضش نه!
و اون موقع چقدر دلت می خواست که ای کاش این اتفاقا هیچوقت نمی افتاد...اون موقع می فهمی تو اوج موفقیت حداقل چیزی که کم داری یه دله خوشه... .و اینکه چقدر زندگیت سخته...!
ما کاری به حکم نداریم... حکم رو کاغذ مال محکمست،اصلیت حکم ماله خداست ... که مامنش ریخته و گل ریزون می کنیم واسه کسی که آزاد می شه از این چهار دیواری که همه ی دنیا چهار دیواریه...قلمه مرتضی علی،یه مرد که واسه شرف و ناموسش 12 سالو کشیده وجدانش بیشتر از این پولاست که کاغذی...سلامتی 3 تن،ناموسو رفیقو وطن. ... سلامتیه 3 کس :زندونیو سربازو بیکس...سلامتیه باغبونی که زمستونشو از بهار بیشتر دوست داره،سلامتی آزادی ...سلامتیه زندونیای بی ملاقاتی... .
نیمه شب آواره و بی حس و حال ،در سرم سودای جامی بی زوال،پرسه ای آفاز کردیم در خیال ،دل به یاد آورد ایام وصال...از جدایی یک دو سالی می گذ شت یک دوسال از عمر رفت و بر نگشت ... دل به یاد آورد اول بار را ، خاطرات اولین دیدار را،هر نظر بازی آن اسرار را ...آن دو چشم مست آهو وار را... همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار ،اون هم خسته بود...آمد و هم آشیان شد با من او،هم نشین و هم زبان شد با من او،خسته جان بودم که جان شد با من او...ناتوان بود و توان شد با من او... دامنش شد خوابگاه خستگی ،این چنین آغاز شد دلبستگی... وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر،دم به دم این عشق می شد بیشتر... آمد و در خلوتم دم ساز شد،گفتگو ها بین ما آغاز شد...گفتمش،گفتمش در عشق پا بر جاست دل،گر گشایی چشم دل زیباست دل ،گر تو زو رعبان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل ،دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده...گفت،گفت:در عشقت وفا دارم بدان ،من تو را بس دوست می دارم بدان...شوق وصلت را به سر دارم بدان...چون تویی مخمور خمارم بدان .با تو شادی می شود غم های من ،با تو زیبا می شود فردای من...گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبائیت مجنون شده...بر لبم بگذاشت لعبی انی خموش... بر لبم بگذاشت لعبی انی خموش...طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش... در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود...دیده جز بر روی او بینا نبود؛همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود،خوبیه او شهره ی آفاق بود...در نجابت ،در نکوهی طاق بود. روزگار ؛روزگار اما وفا با ما نداشت...طاقت خوشبختیه ما را نداشت....پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت...آخر این قصه حجران بود و بس...آخر این قصه حجران بود و بس...حسرت و رنج فراوان بود و بس...یار ما را از جدایی غم نبود ؛در غمش مجنون عاشق کم نبود...بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من ازعشق جز ماتم نبود...با منه دیوانه پیمان ساده بست....با منه دیوانه پیمان ساده بست ،ساده هم آن عهد و پیمان را شکست...بی خبر پیمان یاری را گسست ،این خبر ناگاه پشتم را شکست؛آن کبوتر عاقبت از بند رست ،رفت و با دلدار دیگر عهد بست...با که گویم او که هم خونه من است...خصم جان و تشنه ی خون من است...بخت بد بین وصل او قسمت نشد...این گدا مشمول آن رحمت نشد...آن طلا حاصل به این قیمت نشد...عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست.با چنین تقدیره بد تدبیر نیست...از غمش با دود و دم هم دم شدم...باده نوش غصه ی او من شدم...مست و مخمور و خراب از غم شدم...ذره ذره آب گشتم کم شدم..آخر آتش زد دله دیوانه را... آخر آتش زد دله دیوانه را...سوخت بی پروا پره پروانه را...عشق من!عشق من ار من گذشتی خوش گذر،بعد از حتی تو اسمم را نبر...خاطراتم را تو بیرون کن ز سر...دیشب از کف رفت فردا را نگر...آخر این یکبار از من بشنو پند،بر من و بر روزگارم دل نبند...عاشقی را دیر فهمیدی چه سود...عشق دیرین گسسته تار و پود...گرچه آب رفته باز آید به رود...ماهیه بیچاره اما مرده بود...بعد از این هم آشیانت هر کس است...بعد از این هم آشیانت هر کس است...باش با او یاد تو ما را بس است!
باد بوی تو بیاور و قرار از مابرد... .
ما ز هر صاحبکده یک شهر کار آموختیم،
خنده از گل؛
گریه از ابر بهار آموختیم.
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق ،
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم.
میخورد خون دلم مردمک عشق و سزاست،
که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم.
خندیدم،خندید...اشکام راه افتاد.اونم شُر شُر گریه کرد،دلم براش سوخت؛نازش کردم ولی دستم سوخت آخه ...دلش گُر گرفته بود.
خداوندا!نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،چه ذجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
صبر بر جور و جفای تو غلط بود،غلط
به نام خدا...
کاش سرنوشت جز این می نوشت...
در دلم عشق تو خاموش نگردد هرگز...اولین عشق فراموش نگردد هرگز!
نازنینم...نازنینم...
چه دعا بهتر از این؟
خنده ات از ته دل...
گریه ات از سر شوق...
نبود هیچ غروبت غمگین!
خدایا بشکن این آینه ها را،که من از دیدن آینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست،ولی از زنده بودن ناگزیرم.
بیستون را عشق کَند،شهرتش فرهاد برد...!؟!
زندگی مثل بازیه شطرنج می مونه اگه کسی می بره دلیلش این نیست که خوب بازی می کنه،دلیلش اینه که تو اشتباه می کنی....!
یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده
از چاپلین پرسیدند خوشبختی چیست؟گفت فاصله ی این بد بختی تا بد بختی دیگر.
پادشاهی درویشی را گفت:جمله ای گو که در لحظات غم شاد گرداند و در لحظات شادی غمگینم سازد، درویش گفت:"این نیز بگذرد".
اینم چند تا از نوشته های خودم که تو تمیز کردن کمدم یافت شد:
۴)اون رفت:
خدایا اون رفت ، همه چیزم بود اما نموند باهام،رفت و شکستنی ترک خورده ام رو شکست ...خدایا نمی دونم چرا و چطور؟!؟ کی چی بهش گفت که حتی نگام هم نکرد ... اون که دلش نمیومد من آهم دربیاد سیل اشک هامو نادیده گرفت...نمی دونم...ولی مهم نیست،مهم نیست،مهم اینه که بین این همه آبی،سیاه سیاهم،سخت سخت...مهم اینه که خورد شدم ولی نریختم...تکه تکه شدم اما...متلاشی نشدم...برگشت ...!برگشت و با دیدنش همه ی وجودم فرو ریخت و اون باز هم رفت ... فقط اومد تا مطمئن بشه تموم شدم...شکستم و له شدم...غریب غریب شدم... . خدا می دونی چرا دارم باهات درد و دل می کنم؟آره خدا؟چون هزار بار گفتن خدا غریب نوازه ...ای خدا...کجایی؟کجا بودی وقتی رفت و شکستم؟وقتی که اومد و با اون برگشت کزایی خردم کرد؟کجا بودی خدا؟چرا اون؟تو که می دونستی دلم فقط به عشق اون می تپه!آخه جرم من چی بود ؟این قدر سنگین بود که باید اون دلمو،غرورمو،وجودمو...می شکست؟آره؟چرا حرف نمی زنی خدا؟چرا نمی گی که دارم خواب می بینم؟هان؟چرا ها روی لبام ماسید...دنیام رفت خدا دنیاتو نمی خوام...همه چی مال خودت ...اونی که مال من بود مال دیگری شد...حالا مال دنیا رو می خوام چی کار؟؟؟خدا می دونی چیه؟اون رفت..باشه ،رفت...پس بذار منم برم...خدا می شنوی؟
خدای من ...چقدر دوستت دارم...می خوام ساده و خاکی همه ی احساساتم رو بهت بگم...می خوام بگم ای خدا من اینم...همین جوری قبولم داری؟خدا این جوری دوستم داری؟من اینم سرا پا گناه و اشتباه...چی کار کنم که بدونی پشیمونم؟...خدا من باورت دارم، می فهممت ،ولی خب تا حالا این بودم...خدا فکر کن یه خسته،یه تنها،یه بی کس اومده به پات بیفته،من این آدمم منو می خوای؟؟؟مگه نگفتی تو یه قدم بیا من هزار تا؟!خدا هزار قدم اومدم،کجایی؟؟نکنه بری و تنهام بذاری!خدا من بهت نیاز دارما،خدا نذاری این موجودات دو پایی که ساختی خوردم کنن؟خدا نری بذاری بشکنم ها !اومدم بگم هوامو داری؟خدا خیلی وقته فهمیدم فقط تو رو دارم...خدا دارمت؟؟!نمی دونم دستام روی این کاغذ دنبال چی می گرده که این جوری آشفته حرکت می کنه...خدا دلم یه لحظه گرفت،یه لحظه خیلی بی کس شدم،فکر کردم نکنه تو نیستی ؟آخه من که جز تو کسی رو ندارم که از دست بدم...فقط تویی .
خدایا به من دِیـن داری...می دونی چرا؟چون بیا این همه سنگ و سختی این همه احساس کنترل نشدنی رو تو وجود کوچیک من قرار دادی،پس حداقل وایستا کنارم بذار تا هر وقت احساسم ارضا شه رو شونه هات گریه کنم... .
۳)دل من:
دل من بسته دیوونه بازی ... به خدا خسته شدم ،بسته این مجنون بودن...چند سال پیش وقتی سپردمت دست اون فکر کردم دلم اسیر دستای مردونه ای شده که هر جا بره ازش حمایت می کنن چه می دونستم اون دستا به یه دستای دیگه عادت می کنه؟آره دلم رسم دنیا بی وفائیه...گریه نکن...تو رو خدا گریه نکن به خاطرش...اگه رفت بذار بره...یه روز می فهمه هیچ دلی مثل تو براش نمی زد...غصه نخور...بابا جون غصه نخور...اشکاتو پای اون نریز،دیگه سیل اشکاتم جلوی رفتنشو نمی گیره...تو رو خدا زجه نزن...مگه از دستای این دنیای نامرد چی دیدی که به دستای آدماش دلبسته شدی؟تو رو خدا دیگه بسه...دیگه بسته همه چیز تموم شده...خاطره هاش حروم شده...هر چی بود همش گذشت تموم شده...یادته می گفتم آخه عزیزم...بت تو رفتنیه..؟حالا هم تموم شده ،گریه نکن...یه روزی بهش می گفتم عشق تو تو دلمه درش قفل می کنم بیرون نره یادت میاد؟عشقشو برداشت و رفت مونده الان شکسته های قلکم ،گریه نکن ...می گن هر چی که از دل بیرون بیاد به دل هم می نشینه...عشق من از دلم بود پس چرا به قلب اون نفوذ نکرد نمی دونم،همه چیز تموم شده تو رو خدا گریه نکن...دل من دور این آدما رو یه خط بکش ،من و تو خدا رو داریم به خدا،گریه نکن... یادته بهش می گفتم دل من غصه داره... من فدای غصه هات تو رو خدا گریه نکن...آره رفت...بذار بره ،آب و آیینه بیار تو رو خدا گریه نکن... شنیدم پشت مسافر گریه خوبی نداره...می دونم دوستش داری اما دلم گریه نکن... دلکم،دل دلکم...قسمت عشقمون چی بود؟بنا بود این طوری شه پس بیا و گریه نکن . آخه این دنیا ی مغرور واسه ما خوبی نداشت... به بدی عادت داریم پس واسه اون گریه نکن...اشکاتو به پاش نریز،تو رو خدا گریه نکن...دل من ،اشک های من هم جاریه ،بیا و مردی بکن بذار بره ،گریه نکن،ما هم ای دل به خدا خدا داریم مهربونه...بذار هر چی اون می خواد بشه بره گریه نکن... .
سلام...سلام... دوباره این دل دیوونه واست دلتنگهD:دلم گرفته بچه ها...خوبه که می تونم بیام این جا بنویسم و کلی دوست خوب پیدا کنم... . و البته با دوستای خوبی که دارم حرف بزنم.
ااااااااااااوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه
امتحان امتحان.... اونم از نوع نهاییش...حالم دیگه از درسو کتاب به هم می خوره
...ولی چه کنیم؟
راستی بچه ها دارم کنکوری میشم دیگه کم میام نت ها...می دونم دلتون برام تنگ میشه
خب منم دلم براتون تنگ می شهولی میام
برام دعا کنید ها... .
خدایا همه ی اینا یی که امسال امتحان نهایی دارن و کنکور با اونایی که سال دیگه دارن رشته ای که می خوان رو قبول شن منم توشون...
سلام
امروز دلم گرفته...
می دونی فکر می کنم شاید من لیاقتشو نداشتمو به راه های بدی کشیده مس شدم اگه خوشگل بودم ولی خب این چه دنیائیه؟هیچ کس نمی گه بابا طرف سوادش فلا ن جوره اخلاقش خوبه،مهربونه،درک میکنه،میفهمه،وفا داره ... فقط همه سرزنشت می کنن که چرا این شکلی ایی؟چرا فلان عضو صورتت فلان جوره؟بابا خب اونایی که دست من بود همه شون بهترینن این که دیگه دست من نبوده این که خدا از من راجع بهش نظر خواهی نکرده بود...من که این قیافه رو انتخاب نکردم...آخه مردم صورت پرست ازآزاره بقیه از در آوردن اشک اونا چه لذتی میبرن؟
دلم خیلی گرفته.تنهایی هم بد دردیه ها.دلم می خواد سرمو بذارم رو شونه های یه دوست خوب و کلی گریه کنم.
ولی دوست خوب کجا بود؟
نه از خاکم نه از بادم... نه در بندم نه آزادم ...نه آن لیلا ترین مجنون ، نه شیرینم، نه فرهادم ...فقط مثل تو غمگینم... فقط مثل تو دلتنگم... اگر آبی تر از آبم ،اگر همزاد مهتابم ،بدونه تو چه بی رنگم... بدونه تو چه بی تابم...!!!
وقتی تو هستی سه نفریم: من و تو وخاطره...
وقتی تو میری چهار نفر می شیم:من و تنهایی و اشک و غم...!
تو مرا می فهمی
روزی روزگاری یه پرنده ای زخم خورده در دنیا داشت واسه خودش زندگی می کرد.تنهای تنها بدون هیچ همراهی.دلش می خواست همراهی داشته باشه.اما نه با خودش می گفت همون بهتر که تنها باشم
.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن
مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
....در کویری سوت وکور در میان مر دمی با این مصیبت ها
صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است
ای قدیمی ای خوب ! تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم |
هیچکس باور نداشت // هیچکس کاری به کار من نداشت // بنویسید بعد مرگم روی سنگ // با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ // او که خوابیده است در این گور سرد // بودنش را هیچکس باور نداشت
سلام. خوبید؟
امروز کلی حوصله ام سر رفته با این که از تعطیلات دو روزه خیلی خوشحالم ولی این طوری انگار تو خونه حبس شدیم منم که تمام برنامه ها ی کامپیوترم تو عوض کردن ویندوز پاک شده هیچی ندارم.کلی حوصله ام سر رفته دارم دیوونه میشم
چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه میخوانند
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی /
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است /
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
مستم از جام تهی، حیرانیم
باده نوشیده شده پنهانی